من گم شده‌ام

داشتم به این فکر می‌کردم که مدت‌هاست هیچ شوروشوق و انگیزه‌ای ندارم. قبلا این‌طور نبودم. همیشه دلیلی برای سرذوق آمدن داشتم اما مدت‌هاست که ندارم.

خیلی چیزها می‌تونست در من چیزی رو شعله‌ور کنه، اما دیگر نیست. یادمه خیلی قبل‌تر حتی برای خواندن یک کتاب آنچنان شور و اشتیاق داشتم اما الان نیست.

دیگر هیچ‌چیزی برام محرک نیست‌. هیچ‌کاری امیدوانگیزه بهم نمیده. سال‌ها قبل از شوق یادگرفتن خواب به چشم‌هام نمی‌اومد، از شوق خواندن کتاب صبح‌ها زودتر بیدار می‌شدم، درتاریکی قبل از رفتن به محل کار کتاب می خوندم. دوست نداشتم فرصت خواندش رو از دست بدم.

اما الان چی؟ نه سفر، که سال‌هاست نرفتم. نه کتاب، که سال‌هاست نخوندم و نه یادگیری، هیچ چیزی وجود نداره. انگار که اشباع شدم. جوری از همه‌چی بریده‌ام که انگار همه‌شان را تجربه کردم.

غروب اومدم چندصفحه‌ای کتاب خوندم، نشد. پادکست گوش دادم نشد. برام جذابیتی نداشتن‌. من همیشه عاشق مطالعه و یادگیری بودم اما الان نمی‌تونم. انگار چیزی گم کرده‌ام.

چیزی در تاریکی گم کرده‌ام که در روشنایی به دنبالش می‌گردم. اون نقطه‌ی تاریک رو فراموش کردم. خودم رو در جایی گم کردم و پیدا نمی‌کنم. خیلی سعی کردم پیدا کنم، نتونستم.

من گم‌شده‌ام. لطفا دست مرا بگیرید و برگردید به سال‌ها قبل و نشانم دهید کجا بودم. بخشی از وجودم رو آنجا جا گذاشته‌ام. او تنهاست، رنجور و ضعیف شده، سال‌هاست بهش توجهی نشده و من هر روز دورتر و دورتر می‌شوم ازش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.