به بهانه تغییر عنوان وبلاگ

بعد از نزدیک به پنج سال امشب عنوان سایت رو به وبلاگ شخصی وحید تغییر دادم. تمام این مدت بدون اجازه و رضایت اسم دختر خانم محترمی رو اون بالا نوشته بودم. به خیال این‌که چون خیلی دوستش دارم اجازه دارم اسمش را هم بنویسم. اما هیچ وقت به این فکر نکردم که قطعا راضی نیست.

اوایل این وبلاگ همون سال 99 فکر می‌کردم اگر این کار رو انجام بدم و اسمی ازش ببرم متوجه عمق علاقه من میشه. همیشه منتظر بودم تا بیاد و چیزی در زیر یکی از این پست‌ها بنویسه، همون‌هایی که اوایل می‌نوشتم و او را مخاطب قرار می‌دادم تا لااقل از این طریق حرف‌های من رو بخونه. اما خیال باطلی بود که فقط کمی آرامش خاطر به من می‌داد.

چند سالی گذشت تا فهمیدم نه، با این کارها هیچ وقت نظرش عوض نمیشه، یعنی با این کار هیچ وقت قرار نیست دیدش نسبت به من مثبت بشه. بدتر میشه اما بهتر نمیشه.

مطمعن بودم به این وبلاگ سر زده و حتما چیزهایی از این نوشته‌ها خونده، یادمه براش لینک فرستاده بودم.

یادمه نهال انار به اسمش سفارش داده بودم کاشته بشه، با کلی ذوق عکسش رو اینجا گذاشتم و لینک براش فرستادم. حتما اون سال‌ها از طریق لینک به وبلاگ رسیده بود اما احتمالا خیلی آزرده خاطر شده بود. چند ماه بعد از اون نهال انار، نهال دیگه‌ای سفارش داده بودم به اسمش کاشته بشه، یک روز وقتی به سایت روستاگل رفتم متوجه شدم عکس نهال رو از سایت حذف کردن.

دلیلش رو پرسیدم، گفتن به درخواست خودشون حذف کردیم. گفتن با ما تماس گرفتن و گفتن این نهال به اسمم کاشته شده و حذفش کنید. پرسیدم پس چرا نهال انار رو حذف نکردین، گفتن در مورد نهال انار چیزی نگفتن. ازشون خواستم که نهال انار رو هم حذف کنن.

گاهی وقت‌ها به چیزهایی که دلخوش هستیم رو هم باید با دست خودمون پس بزنیم و کنار بزاریم.

حتما خیلی آمده خاطر بوده که تماس گرفته بوده و درخواست کرده بوده حذفش کنن، البته اون نهال خیلی زشت و بی ریخت بود، نمی‌دونم چرا سلیقه‌ای در کاشتنش به خرج نداده بودن.

کجای کار من دوست داشتن بود؟ با ما تمام رفتارهام همیشه اذیتش کردم و احساس ناامنی بهش دادم.

آخرین پیامم رو یادمه، رفتم یه گوشه‌ای نشستم و پیام صوتی در تلگرام براش فرستادم، حدود هجده دقیقه بود. آخرین پیامش رو اونجا خوندم. پیامی سراسر از استیصال ودرماندگی. گفت یادم نمیاد اجازه داده باشم که دنبال اکانت‌های من بگردید و پیام بدید، اصلا شما عاشق من، شما بهترین آدم روی زمین برای من، اما من از شما بدم میاد. حس خوبی به شما ندارم. لطفا بس کنید. همین که وقت گذاشتم جوابتون رو دادم هیچکس این‌کار رو نمیکنه اما من میخوام تموم بشه و آخرین پیام شما به من باشه. و در آخر گفت احساس ناامنی می‌کنم و بلاک.

وای خدای من، نخواسته کاری می‌کردم که احساس ترس و ناامنی کنه. آخه کجای کار من دوست‌داشتن بود وقتی اینقدر آزرده می‌شد.

تموم شد، همون موقع تموم شد و هیچ وقت نتونستم گفتگویی با ایشان داشته باشم.

تمام این چند سال به این فکر کردم و فکر می‌کنم که چرا، چرا هیچ وقت نشد و قبول نکرد چند دقیقه‌ای با من حرف بزنه و بعد نه بگه. چرا هیچ‌وقت دیده نشدم و این بزرگ‌ترین درد من شد که هیچ‌وقت تسکین پیدا نمی‌کنه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.