خیال‌پردازی امیدوارانه ممنوع

کمی امیدوار داشتم به موضوعی فکر می‌کردم که حس خوبی رو هم برام داشت. در یک لحظه یخ کردم، وایسادم و به خودم یادآوری کردم واقع‌بین باش. یعنی تو فکر می‌کنی چنین اتفاقی میفته؟

می‌خواستم باور کنم که میفته و محکم به خودم یادآوری کنم آره اتفاق میفته. اما نه، من فقط دوست داشتم و امیدوار بودم که چنین اتفاقی بیفته، اما در واقعیت چنین چیزی نبود.

فکرو خیال‌ها رها نشن آدمو پیر می‌کنن. برمیگردم به چند سال پیش. کمی بیشتر از چهار سال پیش.

اتفاقات اون روزها رو مرور می‌کنم. چندماهی خواب نداشتم، چندماه بعدش دوست نداشتم بیدار باشم. هشت شب می‌خوابیدم و از این‌که صبح بشه وحشت داشتم. آرزو می‌کردم هیچ‌وقت صبح نشه. ولی میشه، هرشب امیدوار بودم صبح رو نبینم اما می‌دیدم. هم صبح رو می‌دیدم و هم انواع فکرها میومد تو سرم. چرا اینجوری شد، چه اشتباهی کردم، رفتار درست چی بود، اصلا چرا عجله کردم، چرا، چرا، چرا و هزارتا چرای دیگر.

اما جواب رو می‌دونستم. تمام رفتارهای اشتباهم به خاطر یک دلیل بود. عکس نداشتم.

چرا نداشتم؟ نمی دونم. چرا هیچ وقت عکس نگرفتم و یا کسی ازم عکس نگرفته، نمی‌دونم، چون نخواستم. چون از هیچ دوره‌ای عکس ندارم. از سال گذشته، نه ندارم. از ده سال پیش نه ندارم. از ۲۰ سالگی، نه ندارم. از سی سالگی، نه ندارم.

خب نداشتم. معلوم نبود کی‌ام. یه مجهول الهویه. همه‌ی اشتباهاتم از این‌جا شروع می‌شد. یادآوریش عذابم می‌ده. این فکر‌ و خیال‌ها پیر می‌کنه، میکشه و موها رو سفید می‌کنه و بهت میگه، نه! خیال الکی امیدوار کننده نه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.